غربت

./ ساکن دیاری بس غریبم .

 

   دیاری که همه می بینند و هیچ نمی بینند ,

 

   همه گوش میسپارند و هیچ نمی شنوند ,

 

   میدانند ولب فرو می بندند , خاموشند , نمی اندیشند ,

 

   دم از بیداری می زنند و خفته اند , همگان خفته اند

 

   نمی خواهند به روشنایی در آیند , نه که نخواهند ,

 

   به سوسوی شمع دل  خوش کرده اند و خورشید از یادشان رفته .

 

   سکون پوچ و آرامش ظاهر را می طلبند .

 

   کاش معجزه ای سرزند , صاعقه ای فرود آید ....

 

   بیگانه ای در این وادی ام , که نمی دانم زندگی ام چیست ؟

 

   راهم کدام است ؟ زبانم را کس نمی فهمد ! دردم را نمی چشد !

 

   فغانم را نمی داند ! سکوتم را نمیشنود !

 

   کاش معجزه ای سرزند

 

 

/ 111 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ا

سلام عزیزم

امیر

سلام خوبی؟ چه عجب آپ کردی!!!!!!!!!!!!!!! ولی عااااااااااااااااالی بود [دست]

پدرام

تنها مانده ام میدانم چه کنم. اخر من چه فرقی با بقیه دارم چرا همه عاشقند ولی من تنهایم شاید لیاقت عشق را ندارم شاید هم عشقهای امروزی لیاقت من را ندارند[گل][گل][گل]

پرستش

سلام خاله جون نوشته ی غربت عالی بود مرسی خسته نباشی راستی به وبلاگم سر بزن قصر صورتی نظرم بزار باتشکر پرستش[خداحافظ]

وحید

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران میرسد با من خزانی میکند زیبا بود فقط ساعقه فرود نیاید که همه کله پا میشیم مرسی [گل]

ماکان

سلام ممنون که به وبلاگ من سر زدید ... موفق باشید[گل]

حسین آگاهی

یاد این شعر از مرحوم نجمه زارع به خیر: شبیه قطره باران که آهن را نمی فهمد دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت الفبای دلت معنای نشکن را نمی فهمد هزاران بار دیگر هم بگویی دوستت دارم کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد من ابراهیم عشقم مردم اسماعیل دل هاشان محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد چراغ چشم هایت را برایم پست کن دیگر نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم کسی من را نمی فهمد کسی من را نمی فهمد...

فرهاد

دلتنگت که میشوم ، تنها پناهم عکس های توست ، چقدر خوب نگاهم میکنی !