دهکده ( به قلم پگاه )

تنها چیزی که سد سکوت و توی جاده میشکست

صدای ماشین من بود که این راه فرعی رو هرشب

طی میکرد.یه جاده خاکی که از وسط یه ده متروکه میگذشت

دهی خالی از سکنه با خونه های کاهگلی که خیلی هاش

خرابه بود.پیچ جاده رو که گذروندم .دونفرو تو 500 -600 متری  

دیدم .کنارجاده ایستاده بودن .زنی همراه یه بچه .

دست تو دست هم .حتما اشتباه می دیدم

پلک هامو روهم فشاردادم و دوباره نگاه کردم.

هنوزهمونجابودن.سرعتموبیشترکردم تازودتربهشون برسم

یکم که جلوتررفتم اثری ازشون نبود.چه اتفاقی افتاده بود؟

دقیقا کناریه درخت خمیده ایستاده بودن!

ماشین ونگه داشتم،خبری نبود!شیشه روپایین کشیدم

وبانگاه اطرافو جستجوکردم .زوزه چندتاسگ وشنیدم

داشتن باسرعت سمت ماشین میومدن.

دوباره حرکت کردم،شایداشتباه دیده بودم.نه ! این

امکان نداشت!شایدازعرض جاده گذشته بودن ورفته بودن

اونطرف ده..ولی اون ده متروکه بود!!!سالها بود متروکه

بود.شایدیکی دیگه بهشون رسیده وسوارشون کرده بود

ولی هیچ ماشینی توی جاده جلوتراز من نبود.

شایدازترس سگهارفته بودن توخرابه ها

اصلااینجاچیکارمیکردن؟!!هیچ ماشینی اون اطراف نبود

چطوری از اونجاسردرآورده بودن؟!!!

پاموبیشترروگازفشاردادم...خستگی کار بهم

 فشارآورده بود.حتما توهم خستگی بود!!!!

صدای پخش ماشین وزیادکردم ،بایدزودترمیخوابیدم

.

.

دوهفته گذشت.بازم شیفت شب بودم.

همون جاده ، همون ساعت وتکرارصحنه دوهفته پیش

بازم همون دونفر، زیرنور مهتاب تو گرگ ومیش هوا

زیرشاخه های خشکیده درخت.ترس ،آروم آروم داشت تو

تک تک سلولهام رخنه میکرد....

پس هفته پیش رویا ندیده بودم!!! بایدچیکار میکردم؟؟؟

چراغای ماشین وخاموش کردم وسرعت وپایین آوردم

اینبارفاصله کمی باهاشون داشتم.

درست جلوی پاشون ماشین و نگه داشتم .

مستقیم تو چشمام زل زد.یه صورت استخوانی

 وموهای بلند سیاه،... چشاش برق عجیبی داشت

انگارسحرشده بودم،نمیتونستم ازش چشم بردارم

نمی دونم چقدرتو همون حال بودم.! فقط خیره نگاهش

میکردم که یهو پسربچه دستشو بالا آوردوبا انگشت

به روبرو اشاره میکرد.

توجهم به سمتش جلب شد.مستقیم به روبرو نگاه

میکردصورتش رنگ پریده بود ونگاه بی فروغی داشت

چشمای گود وکبود ،تو صورتش خودنمایی میکرد...

بی هیچ حرکتی ، فقط به روبرو اشاره میکرد

                                                          .

                                                          .

                                              ادامه دارد. 

/ 155 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

سلام عزیزم لینک شدی .مرسی سر زدی [گل][ماچ]

زهرا

سلام ممنون که نظر دادی

no love

باشه عزیزم لینک شدی.منوبااسم noloveلینک کن ممنون[گل][گل][گل]

سمانه

سلام رها جان آپم[گل][ماچ]

زهرا

ایـن روزهــا.... به قـــــول پنـــاهی دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام حــال مـ ــن خــــــــوب است خــوبِ خــوب فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی همــراه با غبـــارهـای دلتنگی ست سلام

فیامین

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

زهرا

سلام عزیزدلم آبجی گلم . وفاداری؟ خدا بیامرزدش … صداقت؟ یادش گرامی… غیرت؟ به احترامش یک لحظه سکوت … معرفت؟ یابنده پاداش میگیرد… عشق ؟ از دم قسط … واقعا به کجا چنین شتابان؟ .

reza

مرسی از حضور گلت[گل]