دهکده

اونطرف ده , چند تا خرابه رو گذروندن و واردیه خونه شدن .

باید چیکار میکردم ؟

سحر نگاه های اون دختر بهم نهیب رفتن می زد ,شایدم

حس کنجکاوی بود ...ولی ماشین و روشن کردم وراه افتادم

چند متری که رفتم پشیمون شدم , برگشتم .پیاده شدم و

دنبالشون رفتم تو خونه .

همه جا آروم و گنگ بود .تاریک , تاریک

وارد خونه که شدم , نورضعیفی از زیر زمین تابیده میشد

باتردید ,قدم رو اولین پله گذاشتم .

پله ای که شروع کابوسهای زندگیم شد  .....

پله های مارپیچ و پایین رفتم .اضطرابی گنگ تو وجودم

جریان داشت . به زیرزمین که رسیدم دیدم ,دخترسیاه پوش

 روبروی من نشسته بود.وپسربچه جلوی اون زانو زده بود.

پشت به من ...رفتم سمتشون .دختره زمین و میکند.

 ترس قدرت عقلم و مختل کرده بود ...فقط نگاه میکردم .

مات و مبهوت , دختر با چشمای ملتمس نگاهم میکرد ...

نگاه میکرد و زمین و میکند .تو دل خاک چندتا استخوون بود

نفس تو سینه م گره خورده بود تنم یخ کرده بود,

حالم و نمیفهمیدم .گیج و مبهوت نگاه میکردم ,

تنم و رخوتی سرد گرفته بود.روی زمین افتادم ,

چشامو بی اختیار واسه چند لحظه بستم .....

به خودم که مسلط شدم و چشم باز کردم ,اثری ازشون نبود

همه جا رو گشتم ,نبودن !!!

حتی زمین هم دست نخورده وصاف بود !!

سکوت و تاریکی همه جا رو فراگرفته بود

نمیفهمیدم !!!! خودم همه چیزو دیدم !! کجا رفتن !!!

همه جا رو گشتم ,همه ی خونه رو ...زیرزمین , پله ها

.

.

بعد چندساعت جستجوی بیهوده , خسته و مبهوت

سوارماشین شدم و برگشتم خونه ...با یه ترس گنگ

زندگیم مختل شده بود !! مدتی تو خونه موندم ...با ترس وتردید

متلاطم بودم  .جرات گذر از اون جاده رو نداشتم

.

.

نمیدونم چندروز گذشت , برگشتم سرکار , یک هفته بعد

دوباره شب کار بودم ...

همون مسیر , همون ساعت وتکرار اتفاقات گذشته ...

دختر سیاه پوش و پسر بچه کنار جاده .....

 

                                                  ادامه دارد ...

 

 

/ 165 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلشن

رها وبلا گت خیلی عالی شده ولی بزرگان کم پیدا میشن گلایه ندارم [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

شکروی

Hello It was used You wish for the ending of Elevated God Be مرحبا انه كان يستخدم كنت ترغب في إنهاء الله مرتفعة أن تكون سلام بسیار مورد استفاده قرار گرفت برای شما از خداوند تبارک و تعالی عاقبت بخیری آرزومندم موفق باشید شکروی سرفراز باد ایران http://salamshokravi.persianblog.ir

دریا(بمون با من ای بهترین)

ای زندگی بردار دست از امتحانم چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم دلسنگ یا دلتنگ ! چون کوهی زمینگیر از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست اکنون که میبینند خوارم،در امانم دلبسته افلاکم و پابسته خاک فواره ای بین زمین و آسمانم آن روز اگر خود بال خود را می شکستم اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟! قفل قفس باز و قناری ها هراسان دل کندن آسان نیست ! آیا می توانم ؟![قلب]

بشری

زیبا زیبا زیباااااااااااا[پلک] مرسی عزیزززززززززززم[بغل]

بشری

زیبا زیبا زیباااااااااااا[پلک] مرسی عزیزززززززززززم[بغل]

nafas

صبر کن سهراب ،قایقت جا دارد؟؟ آب را گل کردند ، چشم ها را بستند و چه با دل کردند..؟! وای سهراب کجایی آخر؟؟ زخم ها را بر دل عاشق کردند، خون به چشم شقایق کردند..! ای سهراب کجایی ببینی دل خوش سیری چند ! صبر کن سهراب ... قایقت جا دارد؟؟من را نیز از اینجا ببر ، اینجا عاشقی بین مردم مرده است......!!...

امیر نیما

باسلام. شما هم خوب می نویسید. منتها راستیتش به دلیل بیماری نتونستم روی نوشته هاتون تمرکز لازم رو داشته باشم. بازم بهتون سر میزنم.

آمد

گشت و گذار توي دهكده ها بخصوص با ساختار قديمي لذتبخشه .