دختر تنهای شهر

 خداوندا
 پریشانم
 چه می خواهی
 تو ازجانم

 مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی
 کردی

 خداواندا
 اگر روزی زعرش خود به زیر آیی
 لباس فقر بپوشی
 غرورت رابرای تکه نانی
 به زیر پای نامردان بیاندازی
 و شب 
 آهسته و خسته

 تهی دست و زبان بسته
 به سوی
 خانه باز آیی

 زمین و آسمان را کفر می گویی
 نمی گوی ؟؟؟؟؟؟؟؟
 خداوندا .......
 اگر در روز گرما خیز
 تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
 لبت
 برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

 و قدری آن طرف تر
 عمارتهای مرمرین بینی
 و اعصابت برای
 سکه ای این سو آن سو در روان باشد

 زمین و آسمان را کفر می گویی
 نمی گویی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤| ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ| توسط رها راد| نظرات ()

./ به عشق

   شک کردم .....

 

   از زمانیکه ,عاشقانه عشق ورزیدم  و ظالمانه ظلم دیدم

 

   به عشق

   شک کردم...

 

   وقتیکه , به وسعت صداقتم دروغ شنیدم.

 

   به عشق

   شک کردم ...

 

   وقتیکه, خاکی شدم  اما آنها که خاک پایم بودند ,

 

   برایم  مغرور شدند...

 

   عشق ممنوع .... !!!

 

                              تازمانیکه , هوس را عشق می گویند.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤| ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ| توسط رها راد| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤| ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ| توسط رها راد| نظرات ()

./ گاه بی هیچ استدلال و منطقی تنها حافظ وناقل اندیشه های پوسیده و

 

  خرافات وعرف ناتراشیده ایم، که پس ازسالها از شدت باد وبوران کهنه شده اند

 

  اما کس شهامت آنرا ندارد این ، انبان کهنه را به ته دره نیستی پرت کند

 

  وطرحی نو دراندازد. چه این به معنای مبارزه طلبیدن ، سالها وسالها

 

  عقیده وباور توده های درهم پیچیده ،مردمانی ست که نسل پس از

 

  نسل بروی یکدیگر انباشته شده وچون دژی محکم وساکن ، سرسختانه

 

  جلوی هرگونه طغیان وتلاطمی ایستاده وچنان کرختی وحشتناکی برمردمان

 

  سراسر این پیکر پیر وخرفت مستولی شده که بنظر میرسدکسی 

 

  هم جرات دست یازیدن  و فروریختن آنرا نداشته وندارد.

 

  هزاران ثانیه  ، روز ، ماه وسال از پی هم می آیند ومیروند وتوده ها

 

  چون صخره های مرجانی تن به آغوش آب گرم ته دریا سپرده وتو گویی

 

  تا ابدالآباد وضع به همین منوال خواهد بود

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳| ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ| توسط رها راد| نظرات ()

چه احساس خط خطی ومبهمی ست عشق..... جایی بین

 

بودن ونبودن ...جایی میان رفتن وماندن...!

 

چه جنس غریبی دارد عشق ... تار وپودش همه رنج .... گره خورده در بغض

 

رنگ شده با اشک ...!

 

چه شکوه وحشت انگیزی دارد عشق... چیزی مثل تولد و مرگ ...

 

چیزی مثل لحظه ی رسیدن به سرزمین غربت ..!

 

چه توضیح سخاوتمندانه ای ست عشق ، برای احساس ساده ی

 

دوست داشتن وچه راه پیچ در پیج و دشواری ست برای گذشتن از

 

" خویش " و رسیدن به کسی غیر از " من "!

 

هنوز هم نمیدانم که عشق ،خط قرمز دوست داشتن است یا

 

دوست داشتن ،خط قرمز زندگی ای که میشود ساده و بی دغدغه

 

روزهایش را شب کرد !

نوشته شده در دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳| ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ| توسط رها راد| نظرات ()

./ عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت

                                     حیف وصد حیف که آن دولت بیدار گذشت

  آفتابی زد و ویرانه دلی روشن کرد

                                    لیک افسوس که زود از سردیوارگذشت  

 

  زنگی چیست ؟؟!! خواب وخیال و یک مشت خاطرات گذشته یا یک سلسله

 

  اوهام آینده ...چه رشته ی اتصال گذشته و آینده ، زمان حال است .

 

  امااین رشته بقدری کوتاه وغیر محسوس است که حتی چشمان

 

  موشکاف بشر یا دست کم من ازدیدن آن عاجز است . رشته ضعیفی 

 

  که ازگذشته عبور کرده و به آینده میلغزد ...

 

  چیزی که به خاطر افزوده از واهمه کم میکند .

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳| ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ| توسط رها راد| نظرات ()

 صدای باران بی تابم کرده ،

 

دلم میخواهد تنم را به دست دانه های سرد باران

 

بسپارم وبه آن پناه ببرم

 

از دغدغه های تکراری زندگی سیر شده ام ،

 

چشمانم خیس است ....

 

خیس ازانتظار

 

انتظار دوباره دیدن.... دیدن که نه !!

 

 زیارت دوباره ضریح نگاهت

 

هرکس و هرچه با من است لب به اعتراض گشوده اند .....

 

" من آشفته وجودت گشته ام وتو خود خبر ازاین

 

 آشفتگی نداری ، خبر نداری که چگونه وجودم را میسوزانی ....

 

و اضطراب از دست دادنت مرا پریشان  میکند

 

 و این اضطراب گذر لحظه های بی تو بودن

 

رابرایم سخت وسنگین کرده ...." 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳| ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ| توسط رها راد| نظرات ()

./ دستام و لمس کرد ,دستش رو دور بازوهام حلقه کرد ...داغ بود !

   گرما ازدستم گذشت وودرونم و گرم کرد , مث آتیش شومینه .

   تماس لبهاش رو گونه هام  گیجم کرد , قلبم وایساد , یه حسی داشت منو

   به طرفش میکشید , باتموم وجودم

 

انقدر سریع اتفاق افتاد که نفهمیدم کدوم لحظه تو آغوشش غرق شدم ,

انقدر تند وسریع که متوجه نشدم چی داره اتفاق می افته ....

معلق تو این خلا’ .... پرواز می کردم ....

گیج ومبهوت  از این پرواز و لذتش .... وگم شدن چند ثانیه از زندگیم

وپیوندش به خاطرم

نمیدونم رویام به واقعیت تبدیل شده بود یا واقعیت به رویام ..........

 

تا خواستم حرف بزنم , طعم گس و شیرین یه خواب و , روی لبهام حس کردم ....

یه داغی تلخ و ناب

حلول یه روح تازه تو وجودم

انگار تموم وجودم خالی شد و از یه چیز دیگه  پر شد

یه خلا رویایی

تو این سیال لذت غوطه ور شدم  و خودمو گم کردم ......

هیچوقت بعدش پیدا نشدم ..... موندم تو اون ژرفای گنگ

گرم و سرمست دستامو گرفت

تو آغوشش خزیدم

بوسیده شدم

بوسیدم

نمیتونم فرورفتن به این خلسه رویایی و وصف ناپذیر رو که فقط در لحظه

میتونی درکش کنی , به زبون بیارم  فقط میدونم که یه خلسه بوده و رویایی

حتی نمیتونم  لذت ثانیه هاشو تو ذهنم تجسم کنم .....

 

نوشته شده در شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳| ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ| توسط رها راد| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت